<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>آینه شمعدان</title>
		<link>https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>تکمیل متن</title>
						<description>&lt;p&gt;تکمیل متن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسی در من مویه می کند،ضجه می زند،درد می کشد،کسی در من مویه می کند،صدایش از ته چاهی بی انتها بیرون می خزد،ودر اعماق جانم می پیچد ودر امواج قیرگون آب ته چاه تنیده می شود، وبالا می اید، می درد،وبالا می اید،می خراشد و بالا می خزد.&lt;br /&gt;ودر من چاهی است به عمق شبهای زمستان وحنجره ای در ته آن همه ی ناله های دنیا را زخمه می زند.درد می کشد، ضجه می زند. مویه می کند.&lt;br /&gt;این صدای مویه را بارها شنیده ام. ضجه هایش پی در پی اوج میگیرد. دلوی را میطلبد از جنس دعا با ریسمانی تنیده از آیه های نور که تسلای درد و زخمش باشد. شبهای دراز زمستان را با مویه های او هم نوا شده ام. طوفانی در چاه می پیچد؛ و هوهوکنان به اعماق آن می خزد. صدای ضجه و مویه بلند و بلندتر می شود. میبینمش که با ناله و درد، بالا می آید. دستش را می گیرم و از غرقابه امواج قیرگون آب ته چاه نجاتش می دهم و با بلورهای شفاف اشکانم، حنجره خراشیده اش را التیام می بخشم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/تکمیل-متن-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/تکمیل-متن-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>توصیف عکس</title>
						<description>&lt;p&gt;توصیف عکس &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدانی نسبتا بزرگ و شلوغ؛ و مردم در هیاهوی زندگی، روزمرگی می کنند. هر کسی به سویی میرود. &lt;br /&gt;مرد توریست انگار سوژه خوبی پیدا کرده و میخواهد شکار کند. رنگ کتانی هایش به مانند رنگ پوست اوست که انگار شرقی است.&lt;br /&gt;زنی متکدی در این طرف میدان جا گرفته، پشت به جمعیت و خیره به روبرویی که نمیدانم چیست؟&lt;br /&gt;عده ای بیخیال از افکار این زن، به زندگی عادی خود می پردازند. &lt;br /&gt;آن چهار دختر شاد و شنگول با ژست دست در کمر، عکس میگیرند. معلوم نیست پشت سرشان چه منظره ای هست که میخواهند در عکس بیفتد. &lt;br /&gt;جالب اینکه اطراف این زن خلوت هست. یعنی از او میترسند؟ آیا این نماد شیطان که با رنگ و لعاب برای خودش درست کرده برای این است که بیشتر به او توجه کنند؟&lt;br /&gt;در این میدان با آن برج های بلند و ظاهرا زیبا، این یک نفر گدا اینجا جلب توجه میکند. &lt;br /&gt;انگار ماموریتی دارد؛ یا برای تبلیغ آیینش تلاش میکند. شاید هم با دهانی دوخته میخواهد بگوید که نیاز به فریاد نیست؛ لقمه نانم شرح حال روزگارم است.&lt;br /&gt;ولی انگشتر و دست لطیف زنانه اش مینماید گدایی ظاهری باشد از باطنی ثروتمند.&lt;br /&gt;ته سیگارهای کف خیابان در اطراف این زن، گویای درون آشفته افرادی است (از جمله همین زن) که صاحب این ته سیگارها هستند.&lt;br /&gt;اگر من جای این زن بودم، حتما از این یکنواختی و سکون بیزار بودم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/توصیف-عکس&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/توصیف-عکس</link>
							</item>
				<item>
			<title>حرکت جوال ذهن</title>
						<description>&lt;p&gt;حرکت جوال ذهن 1:&lt;br /&gt;اصلا یادم نبود امروز آزمون علمی اساتید کلامه. خدا کنه کوثر نت بازی در نیاره. هنوز چشام میسوزه. چقدر این پیاز تند بود. ولی عجب بویی! حتما خوشش میاد. خانم دلیجانی که گفت محشره. جشن تولد زهرا رو چه کنم؟ نمیدونم آرد داریم یا نه؟ فکر کنم داشته باشیم. دوستاشو که گفتم نمیخواد دعوت کنه. شلوغ میشه. خلاصه نویسی کلاس کلام وااااای. خوب شد یادم اومد. اینم برکت این نویسندگیه. همه تکلیف دادن. وقت نمیشه که. کولر روشنه؟ کی روشن کرده؟ هوا خوبه که. بعدم میگن سرما خوردیم. آتل دست سحر هم باید ببینم. شاید باید عوض کنم. نوبت دکتر یادم نره. باید یادداشت کنم. حالا چه وقت زنگ بود. شماره که نمیشناسم. حتما مشاوره میخواد. بهش زنگ میزنم. ولکنم نیست. باز تمرکزم به هم خورد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهارشنبه 5 اردیبهشت ساعت12/30&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرکت جوال ذهن 2:&lt;br /&gt;چرا این بچه هر چی میگم نمیگیره. هنوزم تا شنبه وقت داره. درس سحر هم مونده. داروهای پدرم یادم رفت. بهش زنگ بزنم نگران نشه. گفتم از مدیریت میام بیرون بهتر میشه. نشد که نشد. کارگاه هم که قبول کردم. خیلی کار می بره. صدای اخبار حواسمو پرت میکنه. کسی که صداشو کم نمیکنه. عکس پنکه سقفی تو صفحه گوشیم جالبه! فردا پیاده روی و دعای ندبه. صبحانه چی ببرم؟ چرا فکرم به هم ریخت؟ هرکدوم یه خواسته ای دارن. قلمم نمینویسه چرا؟ هنگ کردم انگار. حالا استاد میگن کم نوشتم باز. پس کی خودم مطالعه کنم؟ ولش کن. برم با بچه ها باشم. همش پشت میزم. ثنا ناراحته. منو میخواد. تو این فاصله اخبار هم گوش بدم. شامم ببرم. صداشون کنم سفره رو بندازن. وقتم تموم بشه برم. که تموم شد.&lt;br /&gt;پنج شنبه 6 اردیبهشت&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/حرکت-جوال-ذهن-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/حرکت-جوال-ذهن-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>تکلیف حس مکان</title>
						<description>&lt;p&gt;حس مکان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با ضربه سیلی محکمی به هوش آمدم. چشمانم می سوخت و جایی را نمی دید. روی سرم پارچه ای کشیده بودند. طنابی که با آن دستانم را بسته بودند، رگ دستم را اذیت می کرد. فقط صدای وحشتناک افرادی می شنیدم که دستور می دادند: پاشین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لوله اسلحه ای را روی شانه ام احساس کردم. با سختی بلند شدم. پاهایم زنجیر بود. به زورِ فریادها و هل دادن های سربازی به جلو حرکت می کردم. بعد از یک پیاده روی کوتاهی که انگار اتاق به اتاق بود من را روی زانوهایم نشاندند. عربی را بلد بودم و می دانستم که نباید به فارسی صحبت کنم. صداهای مبهمی مثل شلیک گلوله و فریادهای بلند به گوش می رسید. پارچه روی سرم را برداشتند. درد رنج آوری مانند تیزی خنجر در چشمانم احساس کردم. چشمانم را که باز کردم تعدادی افراد را در کنار خودم با لباسهای ضخیم نارنجی رنگ ومتحد الشکلی دیدم که جای لباس رزمی مقدسمان را گرفته بود. سر و صورت بچه ها و از جمله خودم زخمی و لباس ها همه خون آلود و خاکی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلی فحش و ناسزا به همراه ضربه های سر اسلحه نثارمان می شد. جای ضربه های شلاق و باتوم و مشت و لگد به قدری درد داشت که به سختی می توانستم روی زانوهایم بنشینم. بعد از مدتی مرا به طرف سلول انفرادی بردند و با مشت و لگد با آن پوتینهای زمخت و سنگین مرا داخل سلول انداختند. چشمان سیاهی رفت. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود که صدای بسته شدن محکم در منو بیدار کرد و متوجه شدم که بیهوش شده بودم. سه نفری را بالای سرم دیدم. یکی از آنها گفت این ایرانیه. یکی دیگرشان سیگارشو روی زمین زیر پوتین هایش له کرد و با حرص و فریاد گفت: «مرتد عوضی همتون باید بمیرید. شماها و نسلتون همه جا را نجس می کنید». سومی هم به طرفم آمد و بعد از اینکه دستان مرا باز کرد، با ته قنداق تفنگش محکم به گردنم زد و گفت:« شبه آخرته و فردا صبح اعدامی» هر سه از سلول بیرون رفتند. دستانم بی حس شده بود. بعد از کلی تلاش و تقلّا توانستم خودم را جمع و جور کنم. به سجده افتادم. نمی دانستم چه ساعتی از شبانه روز هست. سلول تاریک بود و روشنایی از روزنه ای سو سو می زد. همانجا کف سلول تیمم کردم و با هر جان کندنی بود روی پاهایام برای نماز ایستادم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همینکه دستانم را برای الله اکبر گفتن بلند کردم، دلم ریخت و صدای آن سرباز که گفت فردا صبح اعدامی در سرم پیچید. تصویر پدر و مادرم و همسر و دو فرزندم جلوی چشمانم خود نمایی می کرد. اشکهای مادرم و همسرم که در آخرین بدرقه مرا غرق بوسه کرده بودند، قلبم را به تپش انداخت. روی زمین نشستم. سر به سجده گذاشتم و شروع به گریه کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا! هدفم را میدانی. نیّتم را میدانی! نگذار بلغزم. خدایا نگذار سستی در ایمانم ارزش شهادت را برایم کمرنگ کند. آمده ام برای حفظ و دفاع از حرم اهل بیت(ع) و حریم مقدس کشورم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره ایستادم و در الله اکبر دومی باز قلبم تند تند می زد. دستم را محکم روی سینه ام گذاشتم. نشستم و با حالی زار و اشکانی که پهنای صورتم و لباسم را خیس کرده بود رو به آسمان متوسل شدم به بی بی حضرت زینب(س) و گفتم بی بی جان برای حفظ حریمت آمده ام. سرم را محکم با دستانم گرفتم و با استغفرالله وسوسه های دلم را می شستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بلند شدم. یک دستمم را بر سر گرفتم  و دست دیگرم روی قبلم و دعای سلامتی امام زمان را خواندم . به نام حجت و الغوث الغوث که رسیدم انگار رحمتی آمد و دلم آرامش یافت. در همان حال ایستاده الله اکبر گفتم و شروع کردم به خواندن نماز. دو رکعت نماز خواندم. اشکهایم همچنان جاری بود. بعد از ذکر تسبیحات حضرت زهرا(س) سوره هایی که از حفظ بودم را پشت سر هم می خواندم. از خدا طلب عفو می کردم. نمی دانم چقدر ولی مدت طولانی به همین منوال گذشت و دلم آرام شده بود. خانواده ام را مانند قلبم به دست خدا و حضرت زینب (س) سپردم. در سجده بودم که در باز شد و دو نفر سرباز با فریادهای مستانه دستانم را بستند و سرپوش سرم را انداختند و مرا بیرون بردند. دلم قرص بود. فقط ذکر حوقله  ورد زبان شده بود. سرپوش را که برداشتند در محوطهای بودم که تعداد دیگری هم کنار من روی زانوهایشان نشانده بودند. دستان بسته و سر به زیر. دریک نگاه آنی خنجرهایی را در دستان سربازان دیدم. سر بازی سرم را محکم به پایین فشار داد که صورتم محکم به لبه آن سکو خورد. زیر لبم شهادتین را خواندم و لبیک یا حسین(ع) و لبیک یا زینب(س) &amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/تکلیف-حس-مکان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/تکلیف-حس-مکان</link>
							</item>
				<item>
			<title>4-سواد رسانه‌ ای یعنی چه؟!</title>
						<description>&lt;p&gt;روشن شدن هر مفهوم، قبل از هر چیزی برای درک صحیح آن مفهوم می تواند کمک کند. سواد رسانه ای مشتکل از دو عبارت است: «سواد» و «رسانه».&lt;br /&gt; برگردیم به دوران کودکی و روزهای اول مدرسه، زمانی که به مدرسه می رفتیم تا «خواندن و نوشتن» را یاد بگیریم و دیگر «بی سواد» نباشیم. در مدرسه ابتدا حروف الفبا را یاد می گرفتیم؛ یعنی نسبت به شکل حروف، صدای آنها و نحوه نوشتن آنها «دانش» پیدا می کردیم. سپس «مهارت» کنار هم گذاشتن حروف و خواندن و هجّی کردن کلمات را یاد می گرفتیم و بعد از مدتی «کاربرد» کلمات در ساختن جمله ها و خواندن و نوشتن متون مختلف را آموختیم و بدین ترتیب «باسواد شدیم»! مجموعه ای از دانش ها در کنار مهارت ها به اضافه کاربردها در کنار هم، ما را با سواد کرد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسانه وسیله ای است که فرستنده به کمک آن پیام خود را به گیرنده منتقل می کند. رفته رفته ابزارهای ارتباطی گسترش پیدا کرد و در عصر حاضر با ظهور رسانه های چاپی و الکترونیکی، رسانه های جمعی شکل گرفتند. مهم ترین تفاوت رسانه های امروزی آن است که می توانند پیام های خود را با سرعت زیاد به طیف وسیعی از مخاطبان برسانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همانطور که سواد خواندن و نوشتن به ما کمک می کند تا بتوانیم انواع جملات ساده و پیچیده را بفهمیم و معناهای متفاوتی از آن ها برداشت کنیم، سواد رسانه ای هم مهارتی است که با یادگیری آن می توانیم انواع رسانه ها و تولیدات رسانه ای را درک، تفسیر و تحلیل کنیم. هر رسانه مجموعه ای از نشانه های خاص خود را دارد که شناخت این نشانه ها در با سواد شدن ما نقش مهمی را ایفا می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/ayeneshamdan/quick-uploads/shabakeye_ejtemaei_02.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;582&quot; height=&quot;391&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/4-سواد-رسانه-ای-یعنی-چه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/4-سواد-رسانه-ای-یعنی-چه</link>
							</item>
				<item>
			<title>پاور پوینت پدافند غیرعامل</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #cc99ff; color: #ffff00;&quot;&gt;&lt;a style=&quot;background-color: #cc99ff; color: #ffff00;&quot; href=&quot;http://yon.ir/eW1p9&quot;&gt;پدافند غیرعامل&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/پاور-پوینت-پدافند-غیرعامل&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://ayeneshamdan.kowsarblog.ir/پاور-پوینت-پدافند-غیرعامل</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
